سهم من از بیماری اجتماع
گریختن است
می خواهم راهی به سمت فهمیدن کوه
فهمیدن سنگ
فهمیدن ارتفاعی که هوایش بازدم آدمها نباشد پیدا کنم
به من کمک کن
دروغهای بسیاری
وسط سفره در ظرفهای نقره ای
و من سهمم را با گریختن بر می دارم
هر چه می خواهند بگویند
وقتی ارتعاش حنجره ها یشان به گوشم می رسد
وقتی می گویند بمان بمان بمان
یقین می کنم که تمام دروغها را نوشیده اند و باور کرده اند
می خواهم پوست بیندازم
و یک ساعت شنی درست کنم
تا رویاهای پاک دیروزم را آرام آرام به چشمهایم بریزد
می خواهم وحشی تر باشم
و دیوانگی را مثل صدای ممتد یک قطار قدیمی عبادت کنم
چه بسا کمک کنی
چه بسا موهایت را شانه کنی و عطر بزنی و دروغ
میتوانم تو را بیاد بیاورم
می توانم تو را از بین هزاران چیز
به یاد بیاورم
اندوه من به پنجره ای باز بر می گردد
که سرنوشت واژه های تاریک شعرم
از سمت پروزشش به درونم وزید
پنجره ای که می توانستی بسته اش نگاه داری
پنجره ای که می توانست بسته بماند
اکنون اما دیر است
اکنون اما به اندازه ی تمام آنچه اندوه می نامم دیر است
من تاریکترین شاعر جهانم
و انگار شب درگلوی من حنجره ای بی پرواست
می توانم به یاد بیاورم تو را
می توانم تو را از بین هزار بوته ی خار
به یاد بیاورم
که در پاشنه ی آشیل ذهنم
وقتی در شعرهایم می رقصیدم
فرو رفتی
درد حضور تو را در خود
همچون ادراکی از پی شنیدن یک غزل تازه
به یاد می آورم
ان